خرید بک لینک
خانهی بهمریخته و مهمان، پشت مهمان. این هم از قوانین طبیعت است گمانم :) کمی دکوراسیون عوض میکردیم. یک مدل پردهی جدید برای اپن درست کردهایم. یک چیزی شبیه این ولی بزرگتر، در ابعاد اپن و البته که

برچسب: نویسنده: مریم صفری تاريخ: پنجشنبه 26 دی 1398 ساعت: 17:11

اگه از کثافت زندگی بعضیها خبر نداشته باشیم، زلمزیمبوهای زندگیشون گولمون میزنه. دیروز تو خونه حرف میزدیم. گفتم آرامش نه تو ثروته، نه تو فقر؛ نه تو زندگی شهریه، نه روستایی؛ تو قناعت و رضایته. می

برچسب: نویسنده: مریم صفری تاريخ: پنجشنبه 26 دی 1398 ساعت: 17:11

در مسیر تلاش برای پسانداز، راههای مختلفی رو رفتم: . نگهداری پول توی کارت و دم دست نداشتن پول نقد . عدم نگهداری پول توی کارت و گذاشتن پول نقد توی کشو، توی خونه . تبدیل نقدینگی به مسکوکات . قرض دادن

برچسب: نویسنده: مریم صفری تاريخ: پنجشنبه 26 دی 1398 ساعت: 17:11

چند دقیقهای بیشتر نبود که بیدار شده و همانطور در جایم دراز کشیده بودم. از توی هال صدای زنگ موبایل آمد، مادر برداشت. تماس تصویری بود با صدای بلند. دایی میگفت BBC دارد میگوید سردار سلیمانی را زدها

برچسب: نویسنده: مریم صفری تاريخ: پنجشنبه 26 دی 1398 ساعت: 17:11

دیروز از صبح تا شب داشتم رفع اشکالِ زیست میکردم! یکی از همکلاسیهای خیلی سابقم، قصد کرده ادامه تحصیل بده به این صورت که اول در مقطع دبیرستان از ریاضی به تجربی تغییر رشته بده و بعد کنکور و پرستاری و

برچسب: نویسنده: مریم صفری تاريخ: پنجشنبه 26 دی 1398 ساعت: 17:11

دلم میخواهد، شالم را کلاه کنم، بروم تا هر جا که شد. دور، دور، دور. البته دور واقعا معنا ندارد، دور از چه؟ هر جا بروم، هستم. آدمها هستند، اخلاقهای خوب و بد هست، زمین و گیاه و کاغذ و بچه هست. هر جا

برچسب: نویسنده: مریم صفری تاريخ: پنجشنبه 26 دی 1398 ساعت: 17:11

آخر هفتهها تایم استراحتمه. چهارشنبهها بعد از تموم شدن مدرسهی برهی ناقلا، گاهی هم پنجشنبه اول صبح، خواهرم میاد اینجا و میشوره و میپزه و میسابه تا جمعه شب یا گاهی شنبه صبح. البته که آخر هفتهها

برچسب: نویسنده: مریم صفری تاريخ: پنجشنبه 26 دی 1398 ساعت: 17:11

امروز به مامان میگفتم که زیاد از غذاهایم(ان) ایراد میگیرید. گفتم از آنجایی که شما دختر اعلیحضرت تشریف دارید، همهی غذاها حداقل ده تا اشکال دارند. دختر اعلیحضرت، واژهایست که از خود مادر وام گرفته

برچسب: نویسنده: مریم صفری تاريخ: پنجشنبه 26 دی 1398 ساعت: 17:11

قرار بود یکشنبهی هفتهی قبل، با چند روز تاخیر، جشن روز پرستار باشه. مدیران درمانگاهها هر سال این جشن رو برگزار میکنن، چون مدیر اعظم خودش پرستاره. (از شما پنهان نباشه، خیلی از این حرکتشون خوشم میاد

برچسب: نویسنده: مریم صفری تاريخ: پنجشنبه 26 دی 1398 ساعت: 17:11

با دستم راستم پفیلا میخوردم. همانطور شروع کردم به آشپزی بدون دست راست. بعد دیدم بد نیست ادامه بدهم و اینگونه شد که یکدستی برنج را پختم. قسمت سختش آنجا بود که برنج را از سینی داخل کاسه میریختم و ن

برچسب: نویسنده: مریم صفری تاريخ: پنجشنبه 26 دی 1398 ساعت: 17:11

دسیسه چیدم که پذیرش درمانگاه ادب بشه! دسیسهچین که نیستم، تمام دیشب و امروز ضربانم بالا بود. فشارمو گرفتم، 130/80 بود. هر چی نفس عمیق میکشیدم هم فایده نداشت، تپش قلبم رو حس میکردم. کورتیزول لامصب ب

برچسب: نویسنده: مریم صفری تاريخ: پنجشنبه 26 دی 1398 ساعت: 17:11

هوا سرد بود. یه کاسه متوسط آش گرفتم، ده هزار تومن! اگه واقعا آش بود که مشکلی نبود، ولی آش نبود که. ترکیباتش اینا بود: آب کشکآلود شده! + دو تا نخود + سه تا لوبیا + دو تا رشته آش تکه شده + یهکم رنگ س

برچسب: نویسنده: مریم صفری تاريخ: پنجشنبه 26 دی 1398 ساعت: 17:11

من با 26 سال سن، تو درمانگاه، لیسک (آبنبات چوبی) میخورم، بعد دختره اومده، دقیقا نصف سن منو داره، 13 ساله، متاهله. دکتر از خواهرش میپرسه چرا اینقدر کوچیک عروسش کردین؟ میگه خودش خواست، پسرعمهمونه، ه

برچسب: نویسنده: مریم صفری تاريخ: پنجشنبه 5 دی 1398 ساعت: 7:40

مادر بیخواب شده. میگویم "اشکال ندارد، فردا راحت میخوابید" و ناخودآگاه یاد مرگ میافتم که همه میگویند دیگر راحت شد، یا راحت خوابیده، یا تا ابد به خواب رفته. دلم ناگهان هری میریزد. باور نمیکنم ای

برچسب: نویسنده: مریم صفری تاريخ: پنجشنبه 5 دی 1398 ساعت: 7:40

دیروز صبح مامان رو بستری کردیم. قبل از اینکه برن اتاق عمل، مامان آقای رو فرستادن که برن. چند دقیقه بعد از اتاق عمل منو پیج کردن. رفتم گفتن فلانقدر پول به فلان شماره واریز کن که لوازم از شرکت بیاریم.

برچسب: نویسنده: مریم صفری تاريخ: پنجشنبه 5 دی 1398 ساعت: 7:40

فاینال رو نرفتم، عوضش نشستم خونه، یه لباس قشنگ برای خودم انتخاب کردم و پوشیدم. پیراهن آبی نفتی با شال و شلوار سفید. چشامم سرمه کشیدم. خیالم راحت بود، چون آقایون و خانومها کاملا جدا بودن. میخواستم ر

برچسب: نویسنده: مریم صفری تاريخ: يکشنبه 1 دی 1398 ساعت: 10:18

همینطوری یاد قبلترها افتادم. میگم اینکه قبلا همهش به آینده فکر میکردم و جدیدا فقط یاد گذشته میکنم معنی خاصی نداره به نظرت؟ سالها، از ابتدایی تا دبیرستان، تو مسابقات احکام شرکت میکردم، رشتهی م

برچسب: نویسنده: مریم صفری تاريخ: يکشنبه 1 دی 1398 ساعت: 10:18


نمیدانم چرا نمیخوابم.
خوابم میآید.
فردا کلی کار دارم.
ولی سماجتم در نخوابیدن لجدرآور است.

برچسب: نویسنده: مریم صفری تاريخ: يکشنبه 1 دی 1398 ساعت: 10:18


معمولا با مریضهای سفارشی اصلا خوشاخلاق نیستم. از آن ور بوم افتادن است. باید اصلاح کنم خودم را.

برچسب: نویسنده: مریم صفری تاريخ: يکشنبه 1 دی 1398 ساعت: 10:18


بعضی وقتها فکر میکنم این زوجهایی که در دوران عقدند یا تازه ازدواج کردهاند، واقعا راست میگویند که دلشان آنقدر برای هم تنگ میشود که میخواهد بترکد؟ یا وقتی با هم قهر میکنند، همزمان طاقت دوری هم را ندارند و دلشان پر میکشد برای آشتی؟
خب فکر کنم از من همچه چیزی درنمیآید هیچوقت.

برچسب: نویسنده: مریم صفری تاريخ: يکشنبه 1 دی 1398 ساعت: 10:18

در نمازخانهی بیمارستان نشسته بودم و داشتم افطار میکردم. دو تا کیک (تیتاپ) خریده بودم با یک آبمیوهی شبهرانی هلو. یکی از کیکها را خورده بودم و دومی را هم یک گاز زدم که دیدم کسی میزند روی شانهام.

برچسب: نویسنده: مریم صفری تاريخ: يکشنبه 1 دی 1398 ساعت: 10:18

دارند مستند حیات وحش میبینند. یک پلنگ در حال خوردن یک بز کوهیست. نفرین میکنند که "ای تو زهر بخوری به جای بز!" میگویم "خب اون بیچاره چیکار کنه؟ غذاش همینه." میگویند "خب اون بیچارهی طفلک گناه داره

برچسب: نویسنده: مریم صفری تاريخ: يکشنبه 1 دی 1398 ساعت: 10:18

امشب یلداشب داشتیم. آقای قصه گفتند. هدهد فیلم گرفت. من هم فال گرفتم. مهندس مثلا اعتقاد نداشت به فال و داشت مسخره میکرد این مسخرهبازیها را. مامان و هدهد گفتند که به جای او نیت میکنند. پرواضح بود ک

برچسب: نویسنده: مریم صفری تاريخ: يکشنبه 1 دی 1398 ساعت: 10:18

صفحه بندی